مهربانم ، اي خوب
یاد قلبت باشد؛ يک نفر هست که اين جا
بين آدم هايي، که همه سرد و غريبند با تو
تک و تنها ، به تو مي انديشد
و کمي ،
دلش از دوري تو دلگير است
مهربانم ، اي خوب
ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعايش اينست ؛
زير اين سقف بلند، هر کجايي هستي، به سلامت باشي
و دلت همواره ، محو شادي و تبسم باشد
مهربانم ، اي خوب ! ياد قلبت باشد ؛
يک نفر هست که دنيايش را ،
همه هستي و رؤيايش را ، به شکوفايي احساس تو، پيوند زده
و دلش مي خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد ...
مهربانم ، اي خوب
يک نفر هست که با تو
تک و تنها ، با تو
پر انديشه و شعر است و شعور
پر احساس و خيال است و سرور
مهربانم ، اي يار، ياد قلبت باشد ؛
يک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزديک است
و به يادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقي ها را
از ته قلب و دلش مي بوسد
و دعا مي کند اين بار که تو
با دلي سبز و پر از آرامش ، راهي خانه خورشيد شوي
و پر از عاطفه و عشق و اميد
به شب معجزه و آبي فردا برسي ...
دوستت دارم همسرم...
نوشته شده توسط كامران در 88/08/13 ساعت 12:8 موضوع | لينک ثابت
این عشقی که به من بخشیدی برای همیشه زنده خواهد ماند
تو همیشه آنجا در قلبم هستي.
هنگامیکه فرو افتم ضعف مرا می ستانی
و به من نیرو و قدرت می بخشی
پس
برای همیشه دوستت خواهم داشت و در کنارت می مانم
همچون فانوسی در تاریکترین شبها
بالهایی خواهم بود،
که در طول پرواز یاری ات خواهم کرد
و در طوفان سر کش ،سر پناهی برای تو خواهم بود ...
می خواهم برایت مرهمی باشم .
برای آن نگاه خسته ای که می دانم ، امیدش به لبخندی ست !
می خواهم برایت لبخند باشم .
برای آن دلی که از امید ، خالی ست !
ميخواهم آغاز اميدواري باشم.
می خواهم دست هایت را در دست های آسمان بگذارم
تا باور کنی آسمان هم ، برای تو آغوش می گشاید .
من تو را مي ستايم...
من تو را مرهمی خواهم بود ،
گرچه ... دلــــــــــی دارم ...
که نیازمند یک مرهم است
نوشته شده توسط كامران در 88/08/12 ساعت 12:2 موضوع | لينک ثابت
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند
خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد
عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد
نوشته شده توسط كامران در 88/08/11 ساعت 9:50 موضوع | لينک ثابت
سفر كردن به شهر ديدگانت،
به جان شمعداني كار من نيست.
فقط لطفي كن و دل را بيانداز،
به رسم يادگاري زير پايت.
شبي پرسيدم از خود هستيم چيست،
بجز اشك و نياز و ياد و تقدير.
و حالا با صداقت مينويسم،
همينهايي كه من دارم فدايت.
خداوند روز اول آفتاب را آفرید
روز دوم دریا
روز سوم صدا را
روز چهارم رنگ ها را
روز پنجم حیوانات
روز ششم انسان را
و روز هفتم خداوند اندیشید که چه را نیافریده است؟!
پس تو را برای من آفرید
تقدیم به بهترینم
نوشته شده توسط كامران در 88/08/11 ساعت 9:8 موضوع | لينک ثابت
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت...
چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از همه س
آی دنیا بیزارم ازت
این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت
چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از هوس
آی دنیا بیزارم ازت

نوشته شده توسط كامران در 88/08/11 ساعت 9:5 موضوع | لينک ثابت
... افسوس
كاش يكي با زبان من آشنا بود...
نوشته شده توسط كامران در 88/08/10 ساعت 12:15 موضوع | لينک ثابت
نامت چه بود؟ آدم
فرزند؟ مرا نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاك
اينك محل سكونت؟ زمين خاك
قدت؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا، اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاي خانواده؟ حواي خوب و پاك، قابيل خشمناك، هابيل زير خاك
روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟ اينك فقط سياه، ز شرم چنان گناه
چشمت؟ رنگي، به رنگ بارش باران كه ببارد ز آسمان
وزنت؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست، نه آنچنان وزين كه نشينم به روي خاك
جنست؟ نيمي مرا ز خاك، نيمي دگر خدا
شغلت؟ در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟ خدا
نام وكيل؟ آنهم خدا
جرمت ؟ يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين؟ همين
حكمت؟ تبعيد در زمين
همدست در گناه؟ حواي آشنا
ترسيده اي؟ كمي
ز چه؟ كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟ بلي
كه؟ گاهي فقط خدا
دلتنگ گشته اي؟ زياد
براي كه؟ فقط خدا
آورده اي سند؟ بلي
چه ؟ دو قطره اشك
داري تو ضامني؟ بلي
چه كسي؟ تنها كسم خدا
در آخرين دفاع؟ مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا
... مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا
نوشته شده توسط كامران در 88/08/07 ساعت 10:47 موضوع | لينک ثابت
يک روز زندگي
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد، اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذار اين مشت زندگي را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
******* او در همان يك روز زندگي كرد. *******
فرداي آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن ميانديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است..
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
نوشته شده توسط كامران در 88/08/06 ساعت 13:39 موضوع | لينک ثابت
هديه اي زيبا از طرف همسرم به من...
دوستت دارم
می خواهم از تو بگویم
بی آن که در جستجوی قافیه باشم
و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم
در این لحظات که بهترین لحظات زندگیم است
می خواهم از تو بگویم
از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری
با ساده ترین کلمات
همراه با همین احساس خوبی که دارم
می خواهم بگویم دوستت دارم
امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم
نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم
و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم
فقط ساده و با صداقت
همراه با شاهدی صادق
از اعماق جانی سوخته
با چشمانی بارانی
می خواهم بگویم دوستت دارم
و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید
من تقدس عشقت را
بر کرامت وجودم نشانده ام
و اگر سراسر وجودم زبان باشد
یکسره خواهد گفت:
دوستت دارم...

هديه من به همسرم...
همسرم؛
بهترينم؛
زبان من در مقابل عظمت وجود پركرامت و مهربانت قاصر است از تو پوزش ميخواهم كه نميتوانم آنگونه كه شايسته توست؛ ثناگوي تو باشم...
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
نوشته شده توسط كامران در 88/08/06 ساعت 12:52 موضوع | لينک ثابت

پسر به دختر گفت: اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري
هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت
ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به
قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من
هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي
اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه
هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي
افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد
استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و
درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم
ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري
كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت
موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر
داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و
به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...
؟!
نوشته شده توسط كامران در 88/08/06 ساعت 9:47 موضوع | لينک ثابت
يادش به خير
اون روزايي كه بچه بودم
شاد و خندون
پاك و بي آلايش
وقتي گريه ميكردم غمام تموم ميشد وقتي ميخنديدم از ته دل بود
وقتي خدا رو صدا ميكردم احساس ميكردم خدا كنارمه
همينجا
به همين نزديكي
يادش به خير
انگار هزار سال از اون روزا ميگذره
ميگن شيب سقوط خيلي كمه ، اونقدر كم كه نميفهميم كي از اوج اومديم پايين
آروم آروم بزرگ شدم
اونقدر آروم كه اصلا متوجه خيلي چيزا نشدم بزرگ شدم و همراه با بزرگ شدن جسمي خوبيام كوچيك و كوچيك تر شد
آروم آروم سقوط كردم
پاكيمو از دست دادم
ديگه وقتي ميگم خدا...
بماند!
راه خونه رو گم كردم
دلم واسه خونه تنگه
خونه ما
جايي كه خدا هم اونجاست

دلم براي خدا تنگه !
برام دعا كنين...
نوشته شده توسط كامران در 88/08/06 ساعت 9:34 موضوع | لينک ثابت

میخواستم اسمتو روی سینه م خالکوبی کنم
اما...
ترسیدم صدای قلبم تو رو اذیت کنه
اسمتو گذاشتم گل
ترسیدم پژمرده بشی
گذاشتم خورشید
ترسیدم غروب کنی
گذاشتم كنار جونم
که اگه خدایی نکرده رفتی منم برم


نوشته شده توسط كامران در 88/08/02 ساعت 9:31 موضوع | لينک ثابت

می خواهم از تو بنویسم
از تو
.....
تو که دلم را در نگاه پر مهرت زندانی کردی
بمان در کنارم، در بهار باغ احساسم
چون بی تو باغ احساسم دیگر بهاری نخواهد بود
بمان با من
بمان، که من می خواهم کنار قلب کوچک تو
مانند گنجشک عاشق برای زندگی کردنم آَشیانه ای درست کنم
بیا، مانند ماه به شب
ما به هم عادت کنیم
بیا، عاشق شدن را دوست داشتني کنیم
ای برایم مهربان ترین در زندگی
من برای زندگی کردن تو را بهانه می کنم

نوشته شده توسط كامران در 88/07/28 ساعت 10:0 موضوع | لينک ثابت
تقدیم به هدیه الهی
دوستت دارم
نه فقط به خاطر آنچه كه هستي
بلكه به خاطر آن چه كه هستم
وقتي كه با تو هستم
دوستت دارم
به خاطر بخشي از وجودم
كه تو با عشقت پروراندي
بدون تماس
بدون حرف
بدون نشانه
تنها با حضورت
با اين كه بودي
خودت بودي
و اين معناي راستين عشق است
نوشته شده توسط كامران در 88/07/28 ساعت 9:40 موضوع | لينک ثابت
توبه نصوح...
حقيقت «توبه» همان ندامت و پشيمانى از گناه است، كه لازمه آن تصميم بر ترك در آينده است، و اگر كارى بوده كه قابل جبران است، در صدد جبران برآيد، و گفتن استغفار نيز بيانگر همين معنى است، و به اين ترتيب، اركان توبه را مى توان در پنج چيز خلاصه كرد: «ترك گناه ـ ندامت ـ تصميم بر ترك در آينده ـ جبران گذشته ـ استغفار».
حال ببينيم توبه نصوح چيست ؟ پاسخ اين سؤال را مى توان از آيه ۸ سوره «تحريم» بدست آورد. خداى متعال در اين آيه راه نجات از آتش دوزخ را نشان داده است، مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! به سوى خدا بازگرديد و توبه كنيد، توبه خالصى» (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً).
آرى، نخستين گام، براى نجات، توبه از گناه است، توبه اى كه از هر نظر خالص باشد، توبه اى كه محرك آن فرمان خدا و ترس از گناه، نه وحشت از آثار اجتماعى و دنيوى آن، بوده باشد، توبه اى كه براى هميشه انسان را از معصيت جدا كند و بازگشتى در آن رخ ندهد.
در باره داستان آموزنده اي به شرح ذيل نقل شده است:
نصوح مردى بدون ريش ؛ همانند زنان بود. دو پستان داشت و در يكى از حمامهاى زنانه زمان خود كارگرى مى كرد. او شغلش دلاكي حمام زنانه بود . به اندازه اى چابك و مهارت داشت كه همه زنها مايل بودند او بدن انها را كيشه بكشد.

كم كم شهرت نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسيد و او اظهار تمايل كرد كه وى را از نزديك ببيند. بنا بر اين او را احضار كرد، همين كه دختر پادشاه وضع او را ديد پسنديد و شب او را نزد خود نگهداشت . روز بعد دستور داد حمام را خلوت كنند و از ورود افراد متفرّقه جلوگيرى نمايند، آنگاه نصوح را به همراه خود به حمام برد و تنظيف خودش را به او واگذار كرد. وقتى كار نظافت تمام شد، دست قضا در همان وقت ، گوهر گرانبهايى از دختر پادشاه گم شد و او چون آن را خيلى دوست مى داشت در غضب شد و به دو تن از خدمتكاران مخصوصش فرمان داد همه كارگران را بگردند، تا بلكه آن گوهر پيدا شود.
طبق اين دستور، ماءموران كارگران را يكى بعد از ديگرى مورد بازديد خود قرار دادند، همين كه نوبت به نصوح رسيد، با اين كه آن بيچاره هيچگونه خبرى از گوهر نداشت ولى از اين جهت كه مى دانست تفتيش آنان سرانجام كارش را به رسوايى مى كشاند، حاضر نمى شد او را بگردند. لذا به هر طرفى كه ماءمورين مى رفتند تا دستگيرش كنند او به طرف ديگر فرار مى كرد و اين عمل او آن طور نشان مى داد كه گوهر را او ربوده است . و از اين نظر ماءمورين براى دستگيرى او اهميّت بيشترى قائل بودند. نصوح هم چون تنها راه نجات را اين ديد كه خود را ميان خزانه حمام پنهان كند، ناچار خودش را به داخل خزانه رسانيد و همين كه ديد ماءموران براى گرفتنش به خزانه وارد شدند، و فهميد كه ديگر كارش از كار گذشته و الان است كه رسوا شود، به خداى متعال متوجّه شد و از روى اخلاص توبه كرد و دست حاجت به درگاه الهى دراز نمود، و از او خواست كه از اين غم و رسوايى نجاتش دهد.
به مجرّد اين كه نصوح حال توبه پيدا كرد، ناگهان از بيرون حمّام آوازى بلند شد كه دست از آن بيچاره برداريد كه دانه گوهر پيدا شد. پس ، از او دست كشيدند و نصوح خسته و نالان شكر الهى را بجاى آورده ، از خدمت دختر پادشاه مرخّص شد و به خانه خود رفت ، هر اندازه مالى را كه از راه گناه كسب كرده بود، بين فقرا تقسيم كرد. و چون اهالى شهر از او دست بردار نبودند (به اصرار از او مى خواستند كه آنها را بشويد)، ديگر نمى توانست در آن شهر بماند. از طرفى هم نمى توانست راز خودش را براى كسى اظهار كند، ناچار از شهر خارج شد و در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود سكونت نمود و به عبادت خدا مشغول گرديد.
اتّفاقا شبى در خواب ديد كسى به او مى گويد: اى نصوح ! چگونه توبه كرده اى و حال آن كه گوشت و پوستت از مال حرام روييده است ، تو بايد كارى كنى كه گوشتهاى بدنت بريزد. نصوح وقتى از خواب بيدار شد با خود قرار گذاشت كه سنگهاى سنگين را حمل كند و بدين وسيله خودش را از گوشتهاى حرام بكاهاند و خلاص نمايد.
نصوح اين برنامه را مرتّب عمل مى كرد، تا در يكى از روزها كه مشغول كار بود چشمش به گوسفندى افتاد كه در آن كوه مشغول چرا بود، به فكر فرو رفت كه اين گوسفند از كجا آمده و مال كيست ؟ تا آن كه عاقبت با خود انديشيد كه اين گوسفند قطعا از چوپانى فرار كرده است و به اينجا آمده است و آن گوسفند را گرفت و در جايى پنهانش كرد، و از همان علوفه و گياهان كه خود مى خورد به آن نيز خورانيد و از آن مواظبت مى كرد تا آنكه گوسفند به فرمان الهى به تكلم آمد و گفت : اى نصوح ! خدا را شكر كن كه مرا براى تو آفريده است . از آن وقت به بعد نصوح از شير ميش مى خورد و عبادت مى كرد.
تا اين كه روزى عبور كاروانى - كه راه گم كرده بود و كاروانيانش از تشنگى نزديك به هلاكت بودند - به آنجا افتاد. وقتى چشمشان به نصوح افتاد از او آب خواستند، نصوح گفت : ظرفهايتان را بياوريد تا به جاى آب شيرتان دهم . آنان ظرفهاى خود را مى آوردند و نصوح از شير پر مى كرد و به قدرت الهى هيچ از شير آن كم نمى شد، و بدين وسيله نصوح كاروانيان را از تشنگى نجات داد، و راه شهر را به آنان نشان داد. آنان راهى شهر شدند و هر يك از مسافرين در موقع حركت ، در برابر خدمتى كه به آنها شده بود، كمكي به نصوح نمودند. و چون راهى كه نصوح به آنها نشان داده بود نزديكترين راه به شهر بود، آنان براى هميشه محل رفت و آمد خود را آنجا قرار دادند.
به تدريج ساير كاروانها هم بر اين راه مطلع شدند. آنها نيز ترك راه قديمى نموده ، همين راه را اختيار نمودند، قهرا اين رفت و آمدها، درآمد سرشارى براى نصوح داشت و او از محل اين درآمدها بناهايى ساخت ، و چاهى احداث كرد و آبى جارى نمود و كشت و زراعتى به وجود آورد و جمعى را هم در آن منطقه سكونت داد، و بين آنها بساط عدالت را مقرر نمود و برايشان حكومت مى كرد و جمعيتى كه در آن محل سكونت داشتند، همگى به چشم بزرگى بر نصوح مى نگريستند.
رفته رفته آوازه حسن تدبير نصوح ،به گوش پادشاه وقت كه پدر آن دختر بود رسيد، پادشاه از شنيدن اين خبر، شوق ديدار بر دلش افتاد. لذا دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت كنند. وقتى دعوت پادشاه به نصوح رسيد، اجابت نكرد و گفت : مرا با دنيا و اهل آن چكار؟ و سپس از رفتن به دربار عذر خواست . چون كه ماموران اين سخن را براى پادشاه نقل كردند، بسيار تعجب كرد و اظهار داشت حال كه او براى آمدن حاضر نيست پس خوب است كه ما نزد او برويم ، تا هم او و هم قلعه نوبنيادش را از نزديك ببينيم . از اين رو با نزديكان و خواصش به سوى اقامتگاه نصوح حركت كردند. آنگاه كه به آن محل رسيدند به قابض الارواح امر شد كه جان پادشاه را بگيرد و به زندگانى وى خاتمه دهد.
پادشاه بدرود حيات گفت و چون اين خبر به نصوح رسيد و دانست كه وى براى ملاقات او از شهر خارج شده ، تشييع جنازه اش شركت كرد و آنجا ماند تا به خاكش سپردند، و از اين نظر كه پادشاه پسرى نداشت اركان دولت ، مصلحت را در آن ديدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. پس چنان كردند و نصوح چون به پادشاهى رسيد، بساط عدالت را در تمام قلمرو و مملكتش گسترانيد و بعدا با همان دختر پادشاه كه ذكرش در پيش رفت ، ازدواج كرد، چون شب زفاف فرا رسيد و در بارگاهش نشسته بود، ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت : چند سال قبل ، به كار شبانى مشغول بودم و گوسفندى را گم كردم و اكنون آن را نزد تو يافته ام ، آن را به من رد كن . نصوح گفت : بله چنين است ، الان دستور مى دهم گوسفند را به تو تسليم كنند. آن شخص گفت : چون از گوسفند من نگهدارى كرده اى هر آنچه از شيرش خورده اى بر تو حلال باد ولى آن مقدار از منافعى كه به تو رسيده ، نيمى از آن تو باشد و بايد نيم ديگرش را به من تسليم دارى .
نصوح امر كرد تا آنچه از اموال منقول و غير منقول كه در اختيار دارد، نصفش را به وى بدهند منشيان را دستور داد تا كشور را نيز بين آن دو تقسيم كنند. آنگاه از چوپان معذرت خواهى كرد تا بلكه زودتر برود. در آن موقع چوپان گفت : اى نصوح ! فقط يك چيز ديگر باقى مانده كه هنوز قسمت نشده است . نصوح پرسيد آن چيست ؟ شبان گفت : همين دخترى كه به عقد خود درآورده اى ؛ چرا كه او نيز از منفعت اين ميش بوده است . نصوح گفت : چون قسمت كردن او مساوى با خاتمه دادن حيات وى است ، بيا و از اين امر در گذر. شبان قبول نكرد. نصوح گفت : نصف دارائى خودم را به تو مى دهم تا از اين امر درگذرى ، اين مرتبه هم قبول نكرد. نصوح اظهار داشت : تمامى دارائى خود را مى دهم تا از اين امر صرف نظر كنى ، باز نپذيرفت . نصوح ناچار جلاد را طلبيد و گفت : دختر را به دو نيم كن . جلاد شمشير را كشيد تا بر فرق دختر بزند، دختر از ترس لرزيد و جزع كرد و از هوش رفت .
در اين هنگام شبان دست جلاد را گرفت و خطاب به نصوح كرد و گفت : بدان كه نه من شبانم و نه آن گوسفند است ، بلكه ما هر دو ملك هستيم كه براى امتحان تو فرستاده شده ايم و در آن موقع گوسفند و شبان هر دو از نظر غايب شدند. نصوح شكر الهى را بجا آورد و پس از عروسى تا مدتى كه زنده بود سلطنت مى كرد. بعضى گفته اند آيه شريفه توبوا الى الله توبة نصوحا اشاره به توبه همين شخص دارد.
بيايين قبل از دير شدن به سوي خدا برگرديم...
نوشته شده توسط كامران در 88/07/27 ساعت 10:34 موضوع | لينک ثابت
تويي تنها معناي عشق
دوستت دارم
همسر مهربانم
___@@@@@@_____________
___@@@@@@_____________
___@@@@@@_____________
___@@@@@@_____________
___@@@@@@_____________
___@@@@@@@@@@@@@@_____
___@@@@@@@@@@@@@@_____
______________________
______@@@@@@@@@_______
__@@@@@_______@@@@@___
_@@@@@_________@@@@@__
_@@@@@_________@@@@@__
_@@@@@_________@@@@@__
__@@@@@_______@@@@@___
______@@@@@@@@@_______
______________________
__@@@@___________@@@@_
___@@@@_________@@@@__
____@@@@_______@@@@___
_____@@@@_____@@@@____
______@@@@___@@@@_____
_______@@@@@@@@@______
________@@@@@@@@______
______________________
_______@@@@@@@@@______
_______@@@@@@@@@______
_______@@@@___________
_______@@@@___________
_______@@@@@@@@@______
_______@@@@@@@@@______
_______@@@@___________
_______@@@@___________
_______@@@@@@@@@______
_______@@@@@@@@@______
نوشته شده توسط كامران در 88/07/27 ساعت 10:13 موضوع | لينک ثابت
تقدیم به همسرم...
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
تمام آینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی دریا فدای چشمانت

همسر مهربان و وفادارم
با تو و نفس تو ، زندگي را زندگي مي كنم
وجودت برايم هديه اي الهي است و لحظه لحظه با تو بودن
و
از تو سرودن زيباست
پس تا وقتي جان در بدن دارم از تو خواهم نوشت
و از تو خواهم خواند
اي كه تنها حاكم اين قلب عاشق هستي
دوستت دارم تا نهايت دنيا
ترا براي هميشه مي خواهم
براي هميشه
.
.
.
نوشته شده توسط كامران در 88/07/27 ساعت 10:9 موضوع | لينک ثابت
مشت مي کوبم برديوار
پنجه مي سايم بر اين تاريکي
من از اين تاريکي به تنگ آمده ام
با شما هستم کسي آنجا نيست؟
که بگشايد اين در را
من در اين تاريکي پي نور آمده ام
تا که از آن نفسي تازه کنم
ولي انگار کسي اينجا نيست!!! که فرياد مرا گوش دهد
من در اين تاريکي همچون يک ماهي که نيازي به رهايي دارد
مشت مي کوبم بر اين جام بلور
پنجه مي سايم بر اين شيشه ي
بي رنگ سکوت ...
با شما هستم کسي آنجا نيست؟؟؟
من در اين تاريکي به تنگ آمده ام
من هواري مي کشم بر سر اين تنهايي
شايد چاره کند درد مرا
ولي افسوس کسي اينجا نيست
در دل اين تاريک شب هيچ کسي بيدار نيست ....
سکوتت را بشکن
شاید فردایی نباشد تا تو خواستن را فریاد کنی...
مبلغان دينم شما متهميد !
مسلمان خشك مذهب شما متهميد !
مومنين به ظاهر اسلام آورده شما متهميد !
پدر و مادر شما متهميد !
نه نه من خود متهمم ، مني كه تن به پذيرفتن خداي شما داده ام ،مني كه اسلام شما را پذيرفته ام ، مني كه چونان بره ي وحشت زده پناهگاهم شما شده بوديد ،
ديگر نمي خواهم خداي شما را نمي خواهم حسين شما را ، من با عقايد شما غريبه ام آنرا را نيز نمي خواهم ..
من مي روم و يزدانم را در كوچه پس كوچه هاي مبهم و تاريك تاريخ مي جويم و مطمئن باشيد مي يابمش ، خدايي متفاوت با خداي شما ، خدايي كه با او عشق بازي كنم - بي اعتنا به بهشت و جهنمي كه شما برايم ساخته ايد ..
آري مي روم دنبال خدايي مي گردم كه نيمي از من باشد و من آنقدر در چشمش از شرافت و منزلت برخوردار باشم كه تمامي ملائكش را دستور دهد تا تنها به خاطر من ، مني كه از اويم به خاك سجده افكنند ، دنبال خدايي مي گردم كه مرا همانند خود خوانده -"بين من و تو هيچ فرقي نيست جز اينكه من خالقم و تو مخلوق ."
مبلغان دينم نمي خواهم دين شما را !
نمي خواهم حسيني را كه از او اسطوره ساخته ايد كه تنها به درد داستانهاي اساطيري مي خورد ، حسيني كه در تمامي مراسمات بارها و بارها به مقتل برده و سرش را بريده ايد ،
نمي خواهم زينبي را كه خلاصه شده تنها در گریستن برای حسینش
، مظلومیتی که شما از آن سخن گفته اید عین شجاعت حسین فاطمه است چرا که حسین شجاعترین مردم بود نه مظلومی که من بیچاره بر او دل بسوزانم و اشک بریزم و بعد در دل احساس خرسندی کنم که به خاطر این اشک دور می شوم از آتش جهنم .
جای گریه ، خنده ام می گیرد وقتی فلان روحانی می گوید نمی دانم کدام مظلومترند علی یا حسین فاطمه.
آری تو نمی دانی ، تو هیچ چیز نمی دانی که اگر می دانستی مفهوم حقیقی مظلوم را؛ هیچ گاه مردم را برای رونق بازار خویش وادار به گریستن نمی کردی و هیچ گاه آنان را وادار نمی کردی تا دل بسوزانند....
من ميخواهم دنباله رو هدف حسين باشم نه اينكه پولهاي ته جيبم را در عاشورا صرف مهماني دادن كنم... من راه عباس را ميخواهم و شما دستان بريده اش را به من نشان داديد...
شما را نميخواهم...
نوشته شده توسط كامران در 88/07/26 ساعت 13:11 موضوع | لينک ثابت
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان !
نوشته شده توسط كامران در 88/07/19 ساعت 7:29 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

خدایا!
به من توفیق ،
تلاش در شکست
صبر در نومیدی
رفتن بی همراه
کار بی پاداش
فداکاری در سکوت
دین بی دنیا
ایمان بی ریا
خوبی بی نمود
عشق بی هوس
تنهایی در انبوه
و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند،
روزی کن!
آمین یا رب العالمین!
اين وبلاگ با هدف منسجم كردن نظرات همه شما سروران محترم در جهت ايجاد نگاهي نو به زندگي و به همه چيز ... تشكيل گرديده. لطفا ضمن رعايت ارزشهاي انساني و ... نظرات ارزنده و مطالب خود را قيد فرمائيد تا با همكاري هم بتوانيم ديدگاه و نگاهي نو به زندگي آينده و ... داشته باشيم.
باتشكر
فهرست اصلي
دوستان
رسانه و ارتباطات
هديه من به بازديدكنندگان گرامي
جملات قصار بزرگان
كلوپ دات كام - حلقه عرفان
شب مهربان - آكيا
هري پاتر و يادگاران مرگ
وبلاگ نويسان جوان - بهار جوان
سير و سلوك (مراحل عرفان)
جاوا - فيلترش كن - عكس - موزيك
رنگ زرد پاييز
وبلاگ - وه رزي ئه وين
فرشته مهربون
راميان دات كام
قصه ام ديگر زرنگار گرفت
همه چيز در مورد شيطان (لعنة الله عليه)
برنامه تبديل تاريخ تولد به ميلادي
داستانك - خيلي جالب
به اسرائيل سنگ بزنيد
باران
اشعار سید محمد رضا هاشمی زاده
وبلاگ محمد 313
استاد...
تبديل نام به فارسي باستان
بار الها! زمين تنگ است و آسمان دلتنگ
مجمع بشري
بيداريه - مذهبي ؛ اجتماعي
بزرگتری وبلاگ فرهنگی مذهبی
وبلاگ يك پسر خوب
پربازديد كننده ترين و بزرگترين سايت سرگرمي و تفريح كردستان
(جايي براي با هم بودن)
دختر انتظار...
ليله القدر - تفسير قرآن كريم
يك عكس زيبا - حتما ببينيد.
نگاهي به صداي آمريكا
علمي
غزال
يه روزايي
"ان چه باید بدان توجه شود"
هرگز نميشه فراموشت كرد...
قالب وبلاگ بلاگفا
"راز نياز"
گرافيست - رازينه ر
نوشته هاي پيشين
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
POWERED BY