تبليغاتX
توبه نصوح
نی معصیتی نه طاعتی وای که من {{{ }}} شرمنده کافر و مسلمان شده ام
 اين قانون شهر ماست

اين قانون شهر ماست؛

هر روز صبح سر كوچه اي يك نفر را به جرم اميدوار بودنش دار ميزنند!

هر روز ظهر سر كوچه اي يك نفر را به جرم عاشق بودنش دار ميزنند!

هر روز غروب سر كوچه اي يك نفر را به جرم صبور بودنش دار ميزنند!

سر كوچه ما؛روزي سه وعده؛ مرا دار ميزنند!!!

***
ديروز غروب؛ وقتی به خانه بازميگشتم چشمم که به طناب دارم افتاد، فکر کردم «...شايد بهتر باشد ديگر خانه ام را عوض کنم.»......جلادم با ترديد! بر بالای دارم کشيد......

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390  |
 مردانه " زنها " را گرامی بداریم...!
 

بیایید مردانه " زنها " را گرامی بداریم...!

این بار اگر زن ِ زیبارویی را دیدیم
هوس را زنده به گور کنیم......

و خدا را شکر کنیم برای خلق این زیبایی
زیر ِ باران،اگر دختری را سوار کردیم

... ... ... به جای شماره به او امنیت بدهیم....!

او را به مقصد مورد نظرش برسانیم
نه به مقصد مورد نظرمان
!

هنگام ورود به هر جایی
با لبخند بگوییم ، اول شما....!
در تاکسی خودمان را به در بچسبانیم نه به او... !
در مترو جای خود را به زنی بدهیم که ایستاده

بیایید فارغ از جنسیت
کمی واقعا مرد باشیم ....!

و نه از مردی فقط کُــتـَش و سیبیلش را داشته باشیم.......!

تنها قلم است که درون ما را به تصویر میکشد ...

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در چهارشنبه چهاردهم دی 1390  |
 خدا را می شناسم من

خدایا!
من اینجا ...
دلم سخت معجزه می خواهد و
تو انگار
معجزه هایت را
گذاشته ای برای روز مبادا !
 

خدا از هرچه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا را می شناسم من

 

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در چهارشنبه چهاردهم دی 1390  |
 به بهانه به گل نشستن هديه الهي
 

 

 

لبخند زدی و آسمان آبی شد

شب های قشنگ "دي ماه" مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

تا آخر عمر،غرق بی تابی شد

 

به پشوانه ی عشق و محبت و به یاری خداوند همیشه یاریگر وارد سومین سال زندگی مشترکمون شدیم.

لحظات خوب داشتیم  لحظات بد داشتیم.

اما گذشت. به قول معروف این نیز بگذرد.

اما همسر مهربانم اگه در این مدتی که در کنارت بودم به هر نوعی باعث دلخوری و آزارت شدم و اگه شرمنده مهربونیهات شدم منو از ته دلت ببخش.

بدون که تحت هر شرایطی و همیشه دوستت داشتم و برات خیلی احترام قائلم. برام عزیزی حتی بیشتر از خودم . لحظات رو دوست دارم چون تو در کنارمی . نفس می کشم به هوای دیدن و داشتن تو.

نمیدانی که واقعا چقدر دوستت دارم آنقدر که شاید بعد خدا به جرات بشه گفت تو تنها عشقم هستی.

کاش میشد برای همیشه حتی بعد مرگ با هم باشیم .

تو این مدت کوتاه زندگی لحظات پر از موفقیت زیادی رو در کنار تو تجربه کردم لحظاتی که شاید همیشه در رویاهام بهش فکر می کردم.

هر چه هستم امروز از توست و هرچه بشم باز از توست.

لطف تو دائمی و محبت تو بی ماننده

منو بخاطر کم بودنم ببخش

مهربانترینم سالروز به گل نشستنت را شادباش می گویم.

 

زیباترین چشم انداز تندیس نگاه توست.

و قشنگترین لحظه لحظه روییدن توست.

با وجود پرمهر و نگاه گرمت دنیایی از پاکی، صداقت و صمیمیت را برایم به ارمغان آوردی

برای توصیف مهربانیت واژه ها یاری نمیدهند. تا ابد به تو وفادار خواهم ماند



سالروز تولدت را با تقدیم یک سبد گل سرخ تبریک میگویم.

۰۶/۱۰/۹۰

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در دوشنبه پنجم دی 1390  |
 
 

خدايا ما رو به خاطره چيزي كه هستيم ببخش

 مادرا هر وقت بمیرن زوده

 

با زخم باید ساخت طول میکشه اما خوب میشه

 

مقدر است امروز لباس نو بپوشم. اگر می توانی، درد و غم را هم از تن من بشوی

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در پنجشنبه یکم دی 1390  |
 
 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در پنجشنبه یکم دی 1390  |
 به تو بستگی دارد
 
یك ستاره می تواند راهنمای قایق گمگشته ای باشد،

یك واژه می تواند در برگیرنده هدفی باشد،

یك رای می تواند سرنوشت ملتی را عوض كند،

یك شمع می تواند سیاهی را به در كند،

یك گام می تواند آغازگر یك سفر دور و دراز باشد،

یك كلمه می تواند آغازگر یك دعا باشد،

یك نوازش می تواند نشان دهنده ی مهر و محبت باشد،

یك قلب می تواند بر حقیقت واقف باشد،

یك زندگی می تواند تحولی ایجاد كند،

می بینی كه همه و همه به تو بستگی دارد...
 
|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در شنبه بیست و ششم آذر 1390  |
 
 

خواندني تر از تو نمي شناسم...

=========================================================

گاهی برخی از برکات خداوند با شکستن تمامی شیشه ها وارد می شود.

 

الهی

تقدیر عزیزانم را زیبا بنویس تا من جز لبخند آنها چیزی نبینم  . . .

 

الهی

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی . . .

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در شنبه نوزدهم آذر 1390  |
 

 

پروردگارا تو تکراری ترین ” حضور ” روزگار منی

و من عجیب ؛ به آغوش تو

از آن سوی فاصله ها

خو گرفته ام . . .

 

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در دوشنبه سی ام آبان 1390  |
 تو مثل هيچكسي

وقتی که ...


وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...


وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...


وقتی امیدها ته‌ میكشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...


وقتی طاقتمان تمام‌ میشود
و تحمل مان‌ هیچ ...




آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌ تو
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...


آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و تو را میخوانیم ...




آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم
تو را گریه ‌میكنیم ...
و تو را نفس میكشیم ...


وقتی تو جواب ‌میدهی،
دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاك‌ میكنی ...
و یكی یكی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...



گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی
و دل شكسته‌مان‌ را بند میزنی ...


سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...


بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...


خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی،
و دعاهایمان‌ را مستجاب ...


آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را آشتی میدهی

و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین میكنی

و دردها را درمان


ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390  |
 تقدیم به هدیه الهی
 

 

عزیزم بهترین انتخاب عمرم همراه شدن با تو در مسیر زندگی است تو بهترین انتخاب در زندگیم هستی بهترین انتخاب زندگی ام را فراموش نمیکنم.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

با آمدن تو بهترین و زیبا ترین لحظات وارد کلبه خوشبختیم شد  برایم بمان و بدان که تا بی نهایت عاشقانه دوستت دارم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مهربان ترینم وقتی تو با منی ٬ سرود و شادی با من است در ضمیرم نقش تو را بر قلبم حکاکی کردم و هر لحظه دلم به یاد تو میتپد در قلب من آفتاب تابان باش . 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر …

همسر عزیزم سالروز عهد و پیمان جاویدانمان مبارک …

 

 آغاز سومین سال ازدواجمون رو در پناه رحمت یزدان پاک به خودم و هدیه الهی تبریک میگم.

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در سه شنبه هفدهم آبان 1390  |
 ماسک
 

(گاهی وقتا باید به خاطر دل دیگران هم که شده ، ماسک زد)

 

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390  |
 عاشقانه ای کم نظیر
 

 

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در سه شنبه دهم آبان 1390  |
 سكوت... اين است سرنوشت من
 

خواستم بگويم هستم؛ گفتند سكوت...

 

امروز حرفهايم را بر شيشه مه گرفته مي نويسم.... شايد دلي تازه كنم!

هستم! اما گفتند: نباش.

 

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در یکشنبه هشتم آبان 1390  |
 آدمها
 

بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید
وبعضی از آدمها را باید نخوانده دورانداخت..


بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬بعضی جلد ضخیم،

بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند.


بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند
وبعضی با کاغذ
خارجی


بعضی آدمها تر جمه شده اند و

بعضی تفسیر می شوند.


بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و

بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند.

بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه وسفیداند و

بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.


بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند.


بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.

بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.


بعضی ازآدمها را باید جلد گرفت.

بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و بعضی را توی کیف.


بعضی از آدمها نمایشنامه اند ودرچند پرده نوشته
و اجرا می شوند.


بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند
وبعضی ها معلومات عمومی.


بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و

بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان .


ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و

از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت

 

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در یکشنبه هشتم آبان 1390  |
 یک رکعت نماز

1_ برخاستن پس از سجده اول

2_ هنگام نشستن برای رفتن به سجده پس از رکوع

3_ بعد از قامت بستن

4_ قامت بستن ابتدای نماز

5_ سجده اول

6_ بعد از رکوع(بلند شدن پس از رکوع)

7_ برخاستن پس از سجده دوم

8_ هنگام برخاستن از زمین پس از سجده دوم(برخاستن به قصد استادن برای رکعت بعدی)

9_ ایستادن کامل پس از رکعت اول

10_ بعد از سجده اول

11_ بعد از سجده دوم

12_ رکوع

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در چهارشنبه چهارم آبان 1390  |
 مانده ام من تنها...
 

چقدر ناليدم كه مرا نفرست...

التماسش كردم كه بگذار بمانم، نگذار بميرم، زجه ام را ديدي، گريه ام را ديدي، فقط گفتي حرف حرف من است، برو.

آمدم با ترس، با گريه، گفتم كنارم مي ماني؟ گفتي هستم.

نگران به هر سو نگريستم، لبخندت را ديدم، كمي آرام شدم. بلند شدم، دويدم و خنديدم.

كاش هميشه بودنت را احساس مي كردم، رفتي ؟ يا من گمت كردم؟! برگشتم ديدم نيستي. تنها و سرد، ماندم و گريستم.

رها شده اي بودم. ترسيدم از اين جنگل از اين مرداب، قدم گذاشتم در راهي كه نميدانستم آن را.

تا تو رفتي منهم

سرد وبي احساس

خاموش و بي صدا

افتادم گوشه اي تنها

ديگر اكنون تنهاي تنها شدم،

هستم،

هستند،

اما تنهايم.

 

اي خداي زيبا

تو چرا بگسستي

چه خطايي ديدي؟

تو چرا بگرفتي؟

همه چيزم را.

در قبال شادي كه گرفتي از من،

چه به من مي بخشي؟

تك و تنها ماندم

 

اي خداي زيبا

گريه ام مي آيد

قطره قطره ،

دريا

مي چكد از گونه

روي جسم تنها

اي دريغا، اي درد

چه بدي كردم من،

چه قدر بد بودم

چه قدر بد هستم

آن غروب، من تنها

با تو تك و تنها

ناله اي سر دادم

شيوني زار و بلند

همه مستأصل

شدند از اين فرياد

همه حتي دنيا

جامه بدريدم

سينه بخراشيدم

اندكي خون و من

گريه كردم آرام

روي پايت اينجا

سرم را بگذاشتم

گريه كردم تنها

گريه كردم تنها

از ته دل از جان

اشك مي ريختم

همه مي گويند

من مجنون اينجا

به چه كار آمده ام!

همه حتي او هم

ساز تركم را زد

من اگر ديوانه ااااام

تو مرا واداشتي

همه حرف اين بود

كه تو مي گفتي

بهر جا رفتم

زير بار نگاه

سخت تحقير شدم

همه نجوي كردند

كه برويد كنار

باز آن مردك ديوانه آمد

 

اي خدا اي زيبا

همه اش تقصير توست

تو مرا آوردي

تو مرا بگذاشتي

 

اي خدا اي زيبا

پس كجا جا ماندي؟

مانده ام من تنها...

 

 امضاء: توبه نصوح

 

دلتنـــــــــــــــــگی
عین آتش زیر خاکــــــستر است
گـــــــاهی فـــــــکر میکنی تمـــــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه ات را آتــــش مـــــــــــیزند . .

 

 

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در چهارشنبه چهارم آبان 1390  |
 

 

رفتم رفتی رفت...به همین سادگی صرف میشویم

 

|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در دوشنبه دوم آبان 1390  |
 با خشونت هرگز...
 
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود
 
بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
 
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
 
|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در شنبه سی ام مهر 1390  |
 فدا کردن ...
روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"گر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش! مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد.... سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد. روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود: سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم. مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....
نتیجه: هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.
|+| نوشته شده توسط توبه نصوح در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390  |
 
 
بالا